تبليغاتX
مسعود میری

 

دوستان مهربانم به خوبي واقفند كه صاحب اين قلم بازمانده ي اصحاب قف و  از اولاد اهالي سكستان كهن و زنده از عهد دقيانوس است .دريغا دريغ كه كه ديگر در عهد شباب و كباب نيست تا از اين اوضاع كهنه توبه كند و به نحو متجددين ونو نويسان كلك مدارا برعالم کتابت بخراشد و بتراشد .

 از اين رو باب وبلاگ نويسي را فعلن مي بندد تا وقتي ديگر.در صورتي كه لازم به تماس بود به ايميل فدوي به ادرس miri1343@hotmail .com مراجعه فرمايند . تا دور و دوراني ديگر حق نگهدار .                                                         

                                                                                                        مسعود ميري

+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 2:50 قبل از ظهر توسط مسعود میری |

 

           مليكه به شاهزاده پيروز گفت : تو هرگز نخواهي توانست با من بديهه گويي كني شاهزاده در بحر جمال مليكه منگ و مبهوت مانده فقط توانست تيك عصبي اش را نشان پرنسس جوان بدهد .همين مساله از قضا موجب بد بيني ي مليكه (دختر پادشاه اصفهان در دوره صفويه ) شد .اين گزارش در روزنامجه ي وقايع اتفاقيه ي در بار به نوع و نحو و تفصيل ديگري ثبت وضبط شده است .در آن جا كاتب نگاشته كه :

در يوم سبت...(ريختگي ي متن)خانم مليكه بنت اشرف مخلوقات.......{به دليل تطويل و تفصيل و حشو ممل از نقل مستقيم متن اعتذار مي طلبم و نقل به مضمون را بايسته تر و شايسته مي دانم} .

 با اين همه مليكه كه به اصل و نسب شاهزاده ي جوان واقف بود حاضر بود تمام جمال و كمال اش را در يك معامله ي ساده قرباني كند مشروط بر اين كه شازده پيروز بپذيرد كه اولن نمي تواند بديهه بگويد و دومن از هيچ قوه ي عاليه ي غير بشري اي اعم از فرشته و اجنه و غيرهما استفاده ي ابزاري نكند .نسخه شناسان در اينجا اذعان كرده اند كه در اين خصوص دو روايت موجود بوده است كه با اندكي كوشش و جستجودر كتابخانه هايي كه كتب خطي را نگهداري مي كنند مي توان آن يكي نسخه را كه حاكي از از استفاده نكردن شازده پيروز از قواي مافوق بشري وانجام بديهه گويي هاي سرشار از نكات حكمي وادبي از جانب اوست يافت .                                                                                                      اما در اين ماجرا فعلن نسخه اي در دسترس ماست كه در كتابخانه ي آكادمي ي شرق شناسي و نسخ خطي تاجيكستان موجود است كه در آن نسخه اولن شازده پيروز پسر عادلشاه پادشاه چين و ماچين و تركستان با وجود آنكه از هول حليم توي ديگ پرنسس جوان (مليكه ) افتاده ولكن در لحظه اي كه نزديك است جانش را بر سر عشق ببازد انيكه(بر وزن اريكه) فرشته ي نجاتبخش به ياري اش مي شتابدو او را از دست جلاد رهايي مي بخشد .شازده ي چيز گشاد به جاي آنكه برود و كمي شعر و رديف و قافيه بخواند و دروس ادبيات و نمايش اش را تقويت كند سر به بيابان مي گذارد و بعد از كلي چس ناله و زرت و زورت دست به دامن پير بابا نامي مي شود كه با صدو اندي عمر قرار است نقش جوان عاشق را بازي كند وبعدن معلوم مي شود خضر است .                                                                                                   خضر يا همان پير بابا ي مهربان جور بي عرضگي ي پيروز شاه را ميكشد و مي رود با مليكه خانم شاهزاده ي اصفهاني بديهه گويي ميكند و از قدرت ماورايي خود بهره گرفته طومار ادعا هاي دختر نگونبخت (از اين لحظه به بعد بايد گفت بدبخت و نگونبخت چرا كه از حالا نتيجه معلوم است)را در هم مي پيچد .بيچاره دختر كه قافيه را باخته حتمن يك من زابلي(من واحد وزن .برای ذوی الفنون  لا تعد ولا تحصا ست و هر چه تيغشان بريد همان است وبس)گريسته و در نهايت چادر و چاقچور كرده كه به خانه ي بدبختي برود و يك عمر با آدم سند و سال داري (در متن همين طور آمده) روزگار بگذراند .در آخرين لحظه ها يك پيشنهاد از طرف پير بابا گشايش كار را فراهم مي كند : آيا حاضري با پيروز پسر بي عرضه ي عادلشاه ازدواج كني؟ پاسخ روشن است : كاچي بهتر از هيچي .

دانشمندان متون قديمه كه از جنس جور نسوان اند معتقدند اصلن براي اين نسخه عديل و شبيه ديگري موجود نيست و اصل ما وقع همين است كه بود ولي در عين حال آن را در دو موضوع به بوته ي نقد مي گذارند: اولن همين امر نشانگر توانايي هاي بالقوه ي نسوان آريايي و ضعف و فتور قواي عقلاني ي مردان اين نژاد عزيز است دومن اگر دوپينگ غير انساني ي قدرت هاي وراي و ماورايي را از مردان بگيرند رابطه ي با لادستي و پايين دستي ي موجود تغيير خواهد كرد .                                                                                                بحر الدين كتا بشنا س آكادمي و دوستان ديگر كه اين تفسير اخير را واقف مي شوند به اين باور نزديك مي گردند كه حتمن در يكي از كتابخانه ها يك نسخه ديگر با روايت متفاوت يافت خواهد شد كه اين مشكلات در آن ديده نمي شود .مجادله ي موجود ميان ميسره خانم محقق و نسخه شناس با بحر الدين هم صنف اش موجب توقف پروژه ي كاري من در آكادمي شده و مانده ام كه در انتظار آن نسخه ي نايافته ي ناياب بمانم يا اين كه با همين وجيزه ي موجود كارم را آغاز كنم .                                                                                              از سوي ديگر يك مساله ي ديگر هم در فضاي داستان باعث لنگي ي كار شده .اين انيكه چه موجودي ست؟ اصلن اين فرشته كه مشابهت هايي با انكيدو همسر گيلگمش دارد چرا يكهو سرو كله اش پيدا ميشود و مثل ستون پنجم عمل مي كند؟ اگر انيكه نخود اين آش نمي شد چه بسا كه پيروز شاه شروط مليكه را مي پذيرفت و ازدواجي به رسم وعهد پديد مي آمد و ما هم گرفتار اين جنگ فمينيستي ي نسخه شناسان و متن پژو هان نمي شديم .نمي دانم راستش چه بگويم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

خواهر آسمان برادر زمين و جهاني از دلخوشي ها كه هنوز براي بودن كفايت ميكنند .دوست داشتن حالا براي قنوت ها ونيايش ها يمان بسنده مي كنند و اين چقدر دلتنگم كرده است.زندگي بي گلاب مهرباني آنقدر سخت مي شود كه به گمانم با يد از حيز انتفاع مرخصش كرد تا ديگري بدان بپردازد .روان ما روان دو به دويي ي عشق و دلدادگي ست .آيا همه ي پرسش هاي فلسفي تاب آن را مي آورند تا رمز زيستن فقط بر كانون مهر را تعبير كنند؟ دانستن آن كار من نيست كار من و ما رها زيستن در اين باغستان هاست و رنج را بر سر سفره ي عشق هجي كردن . بگذريم كه به تفصيل مي كشد و خسته دل تان مي سازد.

چند بار مي خواستم با بهروز قزلباش در اين صفحه يقه گيري كنم و بعد از كلي تايپ و صفحه آرايي نوشته ها از دست رفت .بهروز حالا كنارم نشسته و با جواب غزلم به جنگ تن به تن آمده است و بدان و آگاه باش كه در جنگ شعرا فقط ابلهان باور به پيروزي ي يكي از طرفين دارند و بس .اما ماجراي بهروز جان و من به جنگ شعر ختم نمي شود .كار به جاهاي باريكي كشيده كه حتي سلطان بلا منازع حصن خانه اش يعني سودابه ي اميني ي شاعر هم به انتقاد بر خاسته .راستش بار ها براي طرفين خانه ي قزلباش و اميني دلنگران شده ام آخر همان طور كه خوانده ايد و شنيده ايد دو سلطان در يك اقليم نگنجند چه برسد به دو شاعر در يك گليم .بايد بر اين شريعت سمحه ي سهله ايمان آورد كه در قاموس اين ياران افلاكي تاب و توان تحمل يكديگر را مرحمت كرده است .پس نتيجه مي گيريم كه اجتماع نقيضين محال نيست و چه بسا محالات كه ممكن اقتضايي ست . اما بهروز شاعري ست كه اگر چه متوسط نيست ولي روابط عمومي (متنا سب  بازار هنر)ضعيفي دارد و به همين دليل دلال بازار ادبيات نشده و در آينده هم نخواهد شد .من با بهروز شاعرسر و سري دارم و با بهروز عاشق و رفيق رموزي . گپ و گفت هايي كه كم مجال مي دهد بهروز شعري بخواند و اگر فرصت به چنگ آيد حالي ست كه از مقال بيرون است .در باره شعر هاي بهروز بعد ها حرف خواهم زد ولي حالا با اجازه ي او غزل جواب اش را تقديم مي كنم :

از راه مي رسد نفس ماه نيم شب

هر دم كه آه مي رسد از چاه نيم شب

با من بخوان غزلت را و ماه را

آندم كه چاه پر شود از ماه نيم شب

بوي درخت نيست كه مي سوزد از پي ات

عطر دل است بر سر اين راه نيم شب

در كوچه امتزاج زوزه ي سگ ها و گرگ ها ست

اين نا برادران يوسف در چاه نيم شب

لخ لخ كنان نمي رسد اين بار در سحر

شرمنده مي رسد غزل از راه نيم شب

اين خنده نيست بر سر اموات گريه است

ما مرده ايم و گريه زقه قاه نيم شب

هرگز نمي رسد به دلم عطر عاشقي

دل گير مي رسد نفس ماه نيم شب

 

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

دل گير مي شود نفس ماه نيم شب

هر شب كه آه مي دمد از چاه نيم شب

لخ لخ كنان صداي عبور مغازيان

شه مات مي كند شه جم جاه نيم شب

بوي درخت سوخته مي آيد از قفا

پيش است شعله ها به سر راه نيم شب

در كوچه زوزه هاي سگان ترس مقتضي ست

معناي خنده ريخت ز قه قاه نيم شب

فرضيه ي سكوت كه شبنم به گونه بود

ابطال شد از آفت افواه نيم شب

از بس كه روح ماه خراشيده از سياه

شرمنده مي رسد سحر از ماه نيم شب

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

دوستان

وبلاگمسافرچند روزی به مشکل بر خورد .من در هر دو وبلاگ مطلب خواهم گذاشت .آخرین سروده ام را در آن جا مرور کنید . هر چند گاه در این خانه و گاه در آن آشیانه .

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 4:36 قبل از ظهر توسط مسعود میری |

 

رقصیدم با آغوش تو

در صحنه ای که حنجره می سوخت

پا در پای کوبی ی لختی آوا

کلمه در کلمه

زخمه در پی زخمه .

 

عود و پود رهیدن

گسیخته آمد حالا

حالا که عربده بالا می گیرد

و می افتد سر،پیکر

آخر فقط هوای خلیدن پر می بالد

                              همین و بس .

 

تو ماهم بودی،چاه بیابان کوفه

حواس پر زده ی قیس

کلاه چرکتاب قلندر

و خلوت سازی دریده در جنون غباری

چه آواری می ریزد بر راه

رویا میان سنگ و فلاخن آهنگت.

 

تمام شد و رقص  رقص  وپای پای و کوب طبل صدا در رویا .....

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 شهریور1386ساعت 0:15 قبل از ظهر توسط مسعود میری |

 

پس پشت کلمه ـ سایه ی حرف ها ـ مرگ و مرگ و حیات

با این ستاره های ساده لوح 

                                  چه باید گفت ؟

 

هیچ و هیچی ی دستی که اگر می خواندیش

دلت به هول می افتاد

دستت به آینه مخدوش می نوشت

باغ وقدیم ترین ترانه های هوسناک

خواب و غایله ی غلتیدن در بیداری .

 

ماه و استعاره روی دوش قله و قندیل

عشقی که روح بود

همین جاها

همین پشت هیچی و ویرانی .

 

 چه میدانی؟

کسی سراغ پرستو ها را نمی گرفت 

مرگ و مرگ و باز همین مرگ

وزندگی که در این ستاره ها به آینه تکرار می نوشت .                                                                                  

+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 10:10 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

شناسنامه اینطور میگوید .مردم می گویند خر همون خره پالونش عوض شده . تولد شناسنامه ای یم مبارک
+ نوشته شده در سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 5:42 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

با دوست مشهدي ام آقاي دواچي گاه در كوه و گهگاه هم در خانه ي علي آقا طهماسبي ديدار داشته ام .در دوشنبه (تاجيكستان ) كه بودم - همين يك ماه و نيم پيش - اي ميلي دريافت كردم كه دختر او  چند شعر فرستاده بود ونظرمي طلبيد .نكاتي را بطور مجمل برايش نوشتم ولي از آن رو كه جهت سفر به ايران در تمهيد و  تدارك بودم   موضوع معطل ماند . اكنون بي هيچ قضاوتي برخي از شعرهايش را تقديم مي كنم . آزاده دانشجوست ودر آغاز راهي صعب به نام زندگي و شعر . دوست دارم دوستان شاعر و اديبم اظهار نظر كنند ـ كه ميبينم  اخيرا كاهلي مي كنند ـ  تا دخترم آزاده بتواند از تجارب شان بهره گيرد .

 

        ۱    رها یی

  ....................................

 

با ید که از فضا ی متروک خیا ل

 

         آ نجا که روح به انزوا در آ مده

 

                   و جسم به شکل پوستینی با سر

 

                       به صورتکهای متما یل به انسا نیت خیره شده

 

                                                                       به درآ یم

 

نفسم را رها می کنم

 

بو ی مسمو م اذها ن

 

         شا مه ام را می آ زارد

 

و گوشها یم نیز از صدای بوقهای ممتد

 

                و پرو خا لی شدن آ هن ها ی فرسوده

 

با ید بدر آ یم

 

       باید که با گرفتگی خورشید

 

                          میثا قی دوبا ره بربندم

 

 

ذهنم از تلأ لؤ حضور لبخند طفلی ولگرد

 

                                      شیرین می شود

 

که با شا خه گلی

 

        مرا به عمیق ترین لحظه خوشی می رساند

 

                   و قلبم که با صدای گرم ما دری به تپش در می آید

 

از خاطر می برم

 

       که متولد شد ام تا بمیرم

 

 

و تنها با نگریستن به ما ه

 

         برای حضور دگر با ره خود در آ سمان به پرواز در می آ یم

 

 

با خود می گو یم که با ید رفت

            زیرا که لحظات تکرار نشدنی است

 

 

           ۲تولد 

اگر دگر با ره متو لد می شدم 

          تما م اشتیا ق لحظه جنینی ا م را

 

               به ریشه تک درخت پیری می بخشیدم 

 

و آ را م و خفته می ما ندم

 

           تا او جا ن گیرد و برگها یش رابگسترد

 

                  تا آ شیا نی با شد برای پرنده های بها ری

 

تا در زیر سا یه اش

 

         دیگر گلی نخشکد

 

                  پرند ه ای ننا لد

 

اگر دگر با ره متولد می شدم

 

خا موش نمی ما ندم 

 

       و آ وا زی نو می خو اندم

 

                و تما م ذرات غلیظ خو نم را

 

                             به پیرزن فرتو تی می بخشیدم

 

و آ رام و رها

 

        در وسوسه گم شد ن لحظه اشتیا قش را می نگریستم

  

 

اگر دگر با ره متولد می شدم

 

 وا ژگان فریا د را برای همه خفتگان

 

                   با سرود ی دوبا ره اد ا می کردم

  

و فریا د در فریاد گلوها ی خموش را بیدارمی کردم

 

                                 و میوه آ گا هی را که سا لهاست خفته

 

                                                       بر درختان وجود می رویا ندم

 

        ودر انتظا رمی ماندم

 

          تا شکوفه هایش بروید

 

               ومن شا هد لبخند غنچه ها یش با شم

 

اگر دگرباره متولد می شدم

 

 دگر آسوده نمی خفتم

 

         و برای لحظه مرگ خویش

 

                 نغمه ای از عشق می سرا ییدم

 

و آ ن قدر می خواندم

 

               و می نوشتم

 

                   تا لحظه مرگم فرا رسد

 

                          و خا موشی بی پا یا نم را برگیرد

 

                                              و به لحظه دختری تنها بخشد

 

اگر دگر با ره متولد می شدم

 

تکه نا نم را با پرستو های بها ری قسمت می کردم

 

و آب را به صحرا می بخشیدم

 

                           بل گلی بروید

 

                                     بل شا خسا ری

 

                                      و وجود صحرا سبز گردد

 

اگر دگر با ره متولد می شدم

 

فریاد آ غازمی کردم

 

        و خموش نمی ما ندم

 

               ولحظه لحظه عشقم را به زنی رسوا می بخشیدم

 

و من برا یش

 

        و برای رسوا ییش آ رام می گریستم

 

                                      تا دورنش آ رام یا بد

 

اگر دگر با ره متولد می شدم

 

                 از عشق سخن می گفتم

 

                       و عشق مسکوت خویش را رها می کردم

 

آ ن گاه در لحظه مرگ آرام می خفتم

 

           و بر خا ک مقبره خویش می نگا شتم

 

                            " سکوت عشق مرگ است "                                                                             

 

 

    ۳

 

 

 به سویت می آ یم در ظلمت

 

      وقتی که سبد سبزخا طرا تم

 

          در حضورگرم ا ندا مت با رورمی شود

 

به سویت می آ یم در سکوت

 

          در بی تا ب ترین شب کوچه

 

                        وقتی که حو صله نور

 

                           در پرفروغی نگا ه معصومت رنگ می با زد

 

به سو یت می آ یم در تب آ لوده ترین حس حجرا ن

 

                               وقتی که فا صله قد م بر می دارد

 

                                        تا عطر د ل انگیز کلا مت گلو یم را تا زه کند

  

و به سو یت می آ یم در آفتا بی ترین شب عشق

 

                           وقتی که هجرا ن پر می کشد

 

                                   و نفس دلنشین آغوش تو

 

                                        عبور خا طرا تم را ر نگی تا زه می بخشد

 

+ نوشته شده در جمعه 12 مرداد1386ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

مخلصيم.

اين بيماري وبلاگ بازي بد مرض بي در ماني ست . ديديد كه اشقيا با ما چه كردند .از دست اين برادران عرب به حضرت حق بايد پناه برد . زدند  و سوختند و نخوردند . چون خوردني نبود  چنان شد و اين چنين خانه بر بادمان كردند . اين هك كردن پرشين بلاگ عجب ماجرايي بود . عافيت طلبان بلاگ فا وقس عليهذا  بد به ريش نيم جان ما خنديدند .دوست عزيز ما كه تازه از سفر بر گشته بود ( آقاي بو ترابي رييس پرشين بلاگ را مي گويم ) احوال اش را سر جا آوردند به نحوي از انحا ما نحن فيه .

حالا در عين خانه به دوشي اين گل جا را با اجازه سروران عزيز بلاگ فايي تا به راه افتادن پرشين بلاگ سكونت مي گزينيم و از دوستان نيابتا از جانب صاحبان عزا(پرشين بلاگيان عزيز)و ايضا هكر بازان با صفا عذر مي پرسيم.

براي خواندن آثار حقير در ايام ماضي به درب خانه  (ي و ايضا ماضي )به ادرس مسافر رجوع فرماييد كه فقط حاجت به كليك كردن روي همين كلمهمسافر  دارد و بس.

اما از داستان های مینی مالیستی چه می دانید ؟ اکبر خان علیزاده ی اعتمادی ی ما که از یاران سابق  ماست در این عرصه پر تلاش و خوش قلم است. نوشته هایش چند کرت جایزه برده و همشهری هم هر هفته از او داستانک چاپ می کند . چند نوشته اش را تقدیم می کنم و گمانم ایده های خوبی دریافت کنم . این شما و این هم داستانک های حاج اکبر خان علیزاده ی قزوینی :

 

 

زندگی

 

  بر اثر عارضه مرگ مغزی در آی سی یو بستری بود. احوالش را که از تنها فرزندش می پرسیدند می گفت : خدا بیامرزتش .

   چند روز بعد فرزند به علت پریشان حالی در یک حادثه تصادف منجر به فوت قلبش از طپش ایستاد,در حالیکه قلب پدر هنوز می طپید.

                    

    

 

 
                                                     سازندگان فرهنگ
 

 مسافر کناری ام در نیمه راه کرایه اش را حساب کرد. راننده تاکسی باقی پولش را که یک اسکناس فرسوده بود، به او داد. به محض اینکه خواست اعتراض کند با اشاره به سکوت، اسکناسش را با یک اسکناس نو عوض کردم. و بدون آنکه راننده متوجه شده باشد با همان پول کرایه ام را حساب کردم. راننده با اعتراض گفت : آقا این پول رو عوض کن، کسی بر نمی داره!

 

                                                                     این رایانۀ . . .

 

   خیلی سالها پیش که به تدریج رایانه جای همۀ کارها را می گرفت ، شغلش را از دست داد.متخصص حروفچینی سربی بود و افتخارش اینکه کتاب جنگ و صلح و رمان های معروفی  را حروفچینی کرده است. برای امرار معاش دست به هر کاری زد و حالا با خودروئی فرسوده مسافرکشی می کرد. صبح خیلی خوشحال به قصد فروش خودرو از خانه بیرون رفت  تا بتواند هزینه ثبت نام تنها فرزندش را در مقطع کارشناسی ارشد رشته رایانه فراهم کند.

 

  

                                       اللهم لبیک

 

    هفت بار به دور خانه خدا طواف کرد و اعمال حج را به طور کامل و ناباورانه به جا آورد. صبح که از خواب بیدار شد ، از دیدن این خواب حال عجیبی داشت و آرزو کرد ای کاش تمام لحظات را در بیداری سیر کرده بود.

   روزی که مشرف شد و برای اولین بار چشمش به عظمت کعبه افتاد فکر می کرد خواب است.

  

 

مثل هر شب

 

  بمباران وحشیانه در قانا باعث سرگردانی و آشنایی او با نوجوان آوارۀ فلسطینی شده بود. اشتراکات فراوانی داشتند، همسن، همدرد، همکیش و حالا همرزم.

  شب هنگام استراحت در اردو هر دو بر روی زیراندازی حصیری دراز کشیدند ولی خوابشان نمی برد،یکی به دلیل آنکه رختخوابش مثل هر شب راحت نبود و دیگری بخاطر آنکه همیشه روی زمین می خوابید و هیچ وقت زیراندازی نداشت.

           

                                                                ناآشنا

 

  به هیچ کس آدرس صحیح نمی داد، بعد از مرگش هم هیچ کس نشانی از قبرش نداشت.

    

 

                                                         جدول خوشبختی

 

 طبق معمول روزنامه را خرید و بلافاصله صفحۀ جدولش را باز کرد و مشغول حل کردن آن شد، ولی این بار متفاوت تر از همیشه می خواست که جدول را از منظری دیگر حل کند.تمام خانه های 3حرفی را نوشت " عشق "، 4حرفی " امید"، 5حرفی " متانت" 6 حرفی "اعتماد" ، 7 حرفی " مهربانی" و . . .

     

                                               یک اتفاق ساده

 

  خیلی ناگهانی و در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد، با دیدن بچه گربه وسط خیابان، با ترمزی شدید فرمان را پیچاند، صدای گوشخراش ترمز ماشین ها از پشت سر همه نگاه ها را به این صحنه متوجه کرد. در یک آن، پسرک گل فروش به هوا پرتاب شد و با سر به داخل جوی آب کنار خیابان افتاد و دیگر تکان نخورد. ماشین به چپ منحرف شده و وسط خیابان میخکوب شده بود، راننده سرش را روی فرمان گذاشت و قلبش از کار افتاد.

  در این فاصله، بچه گربه عرض خیابان را به سلامت طی کرده بود.

 

        

                                                                              حذف کاغذ

 

  سازمان دستخوش تحول اداری شده بود، اما بالاترین مقام آن همچنان دیدگاه سنتی داشت. تصمیم گرفته شد با راه اندازی اتوماسیون اداری مصرف کاغذ به طور کل از مجموعه حذف شود، در پی این تصمیم مقرر شد بخش اعظمی از اسناد غیر ضرور مربوط به سالهای گذشته امحاء شود. در این رابطه مکاتبات عدیده ای از سوی کارشناسان امر و رؤسای واحدها انجام گرفت و در آخر لازم بود که بالاترین مقام سازمان مجوز امحاء را صادر کند، او نوشت: امحاء اسناد پس از تهیه و نگهداری2 نسخه فتوکپی از هر کدام بلامانع است.

 

                                                    فرماندار

 

  در اولین دستورالعملی که پس از انتصابش به سمت فرماندار تنظیم نموده بود، تحول عظیمی را در زیر ساخت های اجتماعی برنامه ریزی  کرد.اما قبل از ابلاغ آن ناگهان یاد نصیحتهای پدر مرحومش افتاد که گفته بود : پسرم اگر روزی خواستی که این خانه را دوباره بسازی اول سر در آن را خراب کن و بساز، اگر مشکلی نبود و موفق شدی بعد خانه را خراب کن.

 بلافاصله اولین دستورش را برای ابلاغ به کارشناسان خود صادر کرد: باید اول فرمانداری متحول شود.

  

 

یک عمر آرزو

 

  در ابتدای دوران ازدواج مستأجر بودند و ایام سختی را پشت سر می گذاشتند. همیشه آرزو می کرد " ای کاش در بیابان ها چادر نشین بود، اما مستقل". تا اینکه وضع شوهرش بهتر شد و آپارتمانی کوچک به صورت قسطی خریدند. بچه دار شدند و بچه ها بزرگ و بزرگتر، خانه هم بزرگتر شد، یک خوابه به 2 خوابه تبدیل شد و بزرگتر. تا زمان مرگ شوهرش فرا رسید، خانه و مایملک فروخته شد و فرزندان ارثیه را بین خود تقسیم کردند، اقامت مادر نیز بین فرزندان تقسیم شد.

  در حالیکه او باز در این آرزو ست که،" ای کاش در بیابان ها چادرنشین باشد، اما مستقل.

  

                                                               زندگی نو

 

  توی پارک باهم آشنا شدند، هردو بازنشسته و تنها بودند،چند وقتی بود که همدیگر را زیر نظر داشتند،حالا دریافته بودند که در خیلی از مسایل باهم تفاهم دارند و تصمیم به ازدواج داشتند، زن مطمئن شده بود که در زمان مرگش دیگر روی زمین نخواهد ماند و مرد خوشحال بود که در این اواخر عمرش پرستار خوبی یافته است.

     

                                                            حی علی الصلا

ة

  اذان که تمام شد در حال بستن اقامه بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد ، قبل از آنکه به سمت تلفن بروم صدای پدر مرحومم در گوش جانم طنین انداز شد : پسرم اذان هم مثل زنگ تلفنی است از جانب بهترین دوست .

  تا پایان نماز تلفن همچنان زنگ میزد.

 

 

گذر عمر

 

 راستی روزگار مثل برق و باد می گذرد، این را از ماه رمضان گذشته فهمیدم که شروع و تمام شدنش را اصلا متوجه نشدم. یک روز که اولین موی سفیدم را در آینه دیده بودم، ته دلم لرزیده بود و امروز که به دنبال تنها موی سیاهم به آینه خیره شدم حتی با عینک هم چشمان کم سویم یارای دیدن نداشت.

 

تجربه آخر

  خطرها و تجربه های فراوانی را پشت سر گذاشته و آخرین بار از غذایش بسیار لذت برده بود٬ حالا می خواست دوباره به سراغ همان غذا برود. کمی اطراف محل چرخید٬ جوانب را سنجید و در موقعیتی مناسب خود را به آن نزدیک کرد ولی قبل از هر کاری با ضربه سنگینی له شد. پشه نمی دانست ؛ بعضی از تجربه ها تکرار پذیر نیستند.

    

                                            پست کتاب

 

  در را که باز کردم، پستچی بسته ای را به نام دخترم تحویل داد. دخترم مدرسه بود، وقتی به خانه آمد و بسته را گرفت با دیدن نام خودش احساس شخصیت و غرور کرد. با این احساس آشنا بودم. بسته را که یکی از دوستانش از شهرستان فرستاده بود، باز کرد و کتاب قصه ای را از درونش بیرون آورد. کتاب هم آشنا بود. در صفحه اولش دست نوشته ای را نشانم داد: این بهترین دوستم را برای تو که بهترین دوستم هستی پست کردم تا بعد از خواندن، آن را برای بهترین دوستت پست کنی. دخترم خط کودکی پدرش را نمی شناخت.

 

 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مسعود میری |