رقصیدم با آغوش تو
در صحنه ای که حنجره می سوخت
پا در پای کوبی ی لختی آوا
کلمه در کلمه
زخمه در پی زخمه .
عود و پود رهیدن
گسیخته آمد حالا
حالا که عربده بالا می گیرد
و می افتد سر،پیکر
آخر فقط هوای خلیدن پر می بالد
همین و بس .
تو ماهم بودی،چاه بیابان کوفه
حواس پر زده ی قیس
کلاه چرکتاب قلندر
و خلوت سازی دریده در جنون غباری
چه آواری می ریزد بر راه
رویا میان سنگ و فلاخن آهنگت.
تمام شد و رقص رقص وپای پای و کوب طبل صدا در رویا .....
پس پشت کلمه ـ سایه ی حرف ها ـ مرگ و مرگ و حیات
با این ستاره های ساده لوح
چه باید گفت ؟
هیچ و هیچی ی دستی که اگر می خواندیش
دلت به هول می افتاد
دستت به آینه مخدوش می نوشت
باغ وقدیم ترین ترانه های هوسناک
خواب و غایله ی غلتیدن در بیداری .
ماه و استعاره روی دوش قله و قندیل
عشقی که روح بود
همین جاها
همین پشت هیچی و ویرانی .
چه میدانی؟
کسی سراغ پرستو ها را نمی گرفت
مرگ و مرگ و باز همین مرگ
وزندگی که در این ستاره ها به آینه تکرار می نوشت .