تبليغاتX
مسعود میری

 

           مليكه به شاهزاده پيروز گفت : تو هرگز نخواهي توانست با من بديهه گويي كني شاهزاده در بحر جمال مليكه منگ و مبهوت مانده فقط توانست تيك عصبي اش را نشان پرنسس جوان بدهد .همين مساله از قضا موجب بد بيني ي مليكه (دختر پادشاه اصفهان در دوره صفويه ) شد .اين گزارش در روزنامجه ي وقايع اتفاقيه ي در بار به نوع و نحو و تفصيل ديگري ثبت وضبط شده است .در آن جا كاتب نگاشته كه :

در يوم سبت...(ريختگي ي متن)خانم مليكه بنت اشرف مخلوقات.......{به دليل تطويل و تفصيل و حشو ممل از نقل مستقيم متن اعتذار مي طلبم و نقل به مضمون را بايسته تر و شايسته مي دانم} .

 با اين همه مليكه كه به اصل و نسب شاهزاده ي جوان واقف بود حاضر بود تمام جمال و كمال اش را در يك معامله ي ساده قرباني كند مشروط بر اين كه شازده پيروز بپذيرد كه اولن نمي تواند بديهه بگويد و دومن از هيچ قوه ي عاليه ي غير بشري اي اعم از فرشته و اجنه و غيرهما استفاده ي ابزاري نكند .نسخه شناسان در اينجا اذعان كرده اند كه در اين خصوص دو روايت موجود بوده است كه با اندكي كوشش و جستجودر كتابخانه هايي كه كتب خطي را نگهداري مي كنند مي توان آن يكي نسخه را كه حاكي از از استفاده نكردن شازده پيروز از قواي مافوق بشري وانجام بديهه گويي هاي سرشار از نكات حكمي وادبي از جانب اوست يافت .                                                                                                      اما در اين ماجرا فعلن نسخه اي در دسترس ماست كه در كتابخانه ي آكادمي ي شرق شناسي و نسخ خطي تاجيكستان موجود است كه در آن نسخه اولن شازده پيروز پسر عادلشاه پادشاه چين و ماچين و تركستان با وجود آنكه از هول حليم توي ديگ پرنسس جوان (مليكه ) افتاده ولكن در لحظه اي كه نزديك است جانش را بر سر عشق ببازد انيكه(بر وزن اريكه) فرشته ي نجاتبخش به ياري اش مي شتابدو او را از دست جلاد رهايي مي بخشد .شازده ي چيز گشاد به جاي آنكه برود و كمي شعر و رديف و قافيه بخواند و دروس ادبيات و نمايش اش را تقويت كند سر به بيابان مي گذارد و بعد از كلي چس ناله و زرت و زورت دست به دامن پير بابا نامي مي شود كه با صدو اندي عمر قرار است نقش جوان عاشق را بازي كند وبعدن معلوم مي شود خضر است .                                                                                                   خضر يا همان پير بابا ي مهربان جور بي عرضگي ي پيروز شاه را ميكشد و مي رود با مليكه خانم شاهزاده ي اصفهاني بديهه گويي ميكند و از قدرت ماورايي خود بهره گرفته طومار ادعا هاي دختر نگونبخت (از اين لحظه به بعد بايد گفت بدبخت و نگونبخت چرا كه از حالا نتيجه معلوم است)را در هم مي پيچد .بيچاره دختر كه قافيه را باخته حتمن يك من زابلي(من واحد وزن .برای ذوی الفنون  لا تعد ولا تحصا ست و هر چه تيغشان بريد همان است وبس)گريسته و در نهايت چادر و چاقچور كرده كه به خانه ي بدبختي برود و يك عمر با آدم سند و سال داري (در متن همين طور آمده) روزگار بگذراند .در آخرين لحظه ها يك پيشنهاد از طرف پير بابا گشايش كار را فراهم مي كند : آيا حاضري با پيروز پسر بي عرضه ي عادلشاه ازدواج كني؟ پاسخ روشن است : كاچي بهتر از هيچي .

دانشمندان متون قديمه كه از جنس جور نسوان اند معتقدند اصلن براي اين نسخه عديل و شبيه ديگري موجود نيست و اصل ما وقع همين است كه بود ولي در عين حال آن را در دو موضوع به بوته ي نقد مي گذارند: اولن همين امر نشانگر توانايي هاي بالقوه ي نسوان آريايي و ضعف و فتور قواي عقلاني ي مردان اين نژاد عزيز است دومن اگر دوپينگ غير انساني ي قدرت هاي وراي و ماورايي را از مردان بگيرند رابطه ي با لادستي و پايين دستي ي موجود تغيير خواهد كرد .                                                                                                بحر الدين كتا بشنا س آكادمي و دوستان ديگر كه اين تفسير اخير را واقف مي شوند به اين باور نزديك مي گردند كه حتمن در يكي از كتابخانه ها يك نسخه ديگر با روايت متفاوت يافت خواهد شد كه اين مشكلات در آن ديده نمي شود .مجادله ي موجود ميان ميسره خانم محقق و نسخه شناس با بحر الدين هم صنف اش موجب توقف پروژه ي كاري من در آكادمي شده و مانده ام كه در انتظار آن نسخه ي نايافته ي ناياب بمانم يا اين كه با همين وجيزه ي موجود كارم را آغاز كنم .                                                                                              از سوي ديگر يك مساله ي ديگر هم در فضاي داستان باعث لنگي ي كار شده .اين انيكه چه موجودي ست؟ اصلن اين فرشته كه مشابهت هايي با انكيدو همسر گيلگمش دارد چرا يكهو سرو كله اش پيدا ميشود و مثل ستون پنجم عمل مي كند؟ اگر انيكه نخود اين آش نمي شد چه بسا كه پيروز شاه شروط مليكه را مي پذيرفت و ازدواجي به رسم وعهد پديد مي آمد و ما هم گرفتار اين جنگ فمينيستي ي نسخه شناسان و متن پژو هان نمي شديم .نمي دانم راستش چه بگويم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

خواهر آسمان برادر زمين و جهاني از دلخوشي ها كه هنوز براي بودن كفايت ميكنند .دوست داشتن حالا براي قنوت ها ونيايش ها يمان بسنده مي كنند و اين چقدر دلتنگم كرده است.زندگي بي گلاب مهرباني آنقدر سخت مي شود كه به گمانم با يد از حيز انتفاع مرخصش كرد تا ديگري بدان بپردازد .روان ما روان دو به دويي ي عشق و دلدادگي ست .آيا همه ي پرسش هاي فلسفي تاب آن را مي آورند تا رمز زيستن فقط بر كانون مهر را تعبير كنند؟ دانستن آن كار من نيست كار من و ما رها زيستن در اين باغستان هاست و رنج را بر سر سفره ي عشق هجي كردن . بگذريم كه به تفصيل مي كشد و خسته دل تان مي سازد.

چند بار مي خواستم با بهروز قزلباش در اين صفحه يقه گيري كنم و بعد از كلي تايپ و صفحه آرايي نوشته ها از دست رفت .بهروز حالا كنارم نشسته و با جواب غزلم به جنگ تن به تن آمده است و بدان و آگاه باش كه در جنگ شعرا فقط ابلهان باور به پيروزي ي يكي از طرفين دارند و بس .اما ماجراي بهروز جان و من به جنگ شعر ختم نمي شود .كار به جاهاي باريكي كشيده كه حتي سلطان بلا منازع حصن خانه اش يعني سودابه ي اميني ي شاعر هم به انتقاد بر خاسته .راستش بار ها براي طرفين خانه ي قزلباش و اميني دلنگران شده ام آخر همان طور كه خوانده ايد و شنيده ايد دو سلطان در يك اقليم نگنجند چه برسد به دو شاعر در يك گليم .بايد بر اين شريعت سمحه ي سهله ايمان آورد كه در قاموس اين ياران افلاكي تاب و توان تحمل يكديگر را مرحمت كرده است .پس نتيجه مي گيريم كه اجتماع نقيضين محال نيست و چه بسا محالات كه ممكن اقتضايي ست . اما بهروز شاعري ست كه اگر چه متوسط نيست ولي روابط عمومي (متنا سب  بازار هنر)ضعيفي دارد و به همين دليل دلال بازار ادبيات نشده و در آينده هم نخواهد شد .من با بهروز شاعرسر و سري دارم و با بهروز عاشق و رفيق رموزي . گپ و گفت هايي كه كم مجال مي دهد بهروز شعري بخواند و اگر فرصت به چنگ آيد حالي ست كه از مقال بيرون است .در باره شعر هاي بهروز بعد ها حرف خواهم زد ولي حالا با اجازه ي او غزل جواب اش را تقديم مي كنم :

از راه مي رسد نفس ماه نيم شب

هر دم كه آه مي رسد از چاه نيم شب

با من بخوان غزلت را و ماه را

آندم كه چاه پر شود از ماه نيم شب

بوي درخت نيست كه مي سوزد از پي ات

عطر دل است بر سر اين راه نيم شب

در كوچه امتزاج زوزه ي سگ ها و گرگ ها ست

اين نا برادران يوسف در چاه نيم شب

لخ لخ كنان نمي رسد اين بار در سحر

شرمنده مي رسد غزل از راه نيم شب

اين خنده نيست بر سر اموات گريه است

ما مرده ايم و گريه زقه قاه نيم شب

هرگز نمي رسد به دلم عطر عاشقي

دل گير مي رسد نفس ماه نيم شب

 

+ نوشته شده در جمعه 9 شهریور1386ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

دل گير مي شود نفس ماه نيم شب

هر شب كه آه مي دمد از چاه نيم شب

لخ لخ كنان صداي عبور مغازيان

شه مات مي كند شه جم جاه نيم شب

بوي درخت سوخته مي آيد از قفا

پيش است شعله ها به سر راه نيم شب

در كوچه زوزه هاي سگان ترس مقتضي ست

معناي خنده ريخت ز قه قاه نيم شب

فرضيه ي سكوت كه شبنم به گونه بود

ابطال شد از آفت افواه نيم شب

از بس كه روح ماه خراشيده از سياه

شرمنده مي رسد سحر از ماه نيم شب

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 11:36 بعد از ظهر توسط مسعود میری |

 

دوستان

وبلاگمسافرچند روزی به مشکل بر خورد .من در هر دو وبلاگ مطلب خواهم گذاشت .آخرین سروده ام را در آن جا مرور کنید . هر چند گاه در این خانه و گاه در آن آشیانه .

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 شهریور1386ساعت 4:36 قبل از ظهر توسط مسعود میری |