تبليغاتX
مسعود میری - بي خانماني و خانه نو
 

مخلصيم.

اين بيماري وبلاگ بازي بد مرض بي در ماني ست . ديديد كه اشقيا با ما چه كردند .از دست اين برادران عرب به حضرت حق بايد پناه برد . زدند  و سوختند و نخوردند . چون خوردني نبود  چنان شد و اين چنين خانه بر بادمان كردند . اين هك كردن پرشين بلاگ عجب ماجرايي بود . عافيت طلبان بلاگ فا وقس عليهذا  بد به ريش نيم جان ما خنديدند .دوست عزيز ما كه تازه از سفر بر گشته بود ( آقاي بو ترابي رييس پرشين بلاگ را مي گويم ) احوال اش را سر جا آوردند به نحوي از انحا ما نحن فيه .

حالا در عين خانه به دوشي اين گل جا را با اجازه سروران عزيز بلاگ فايي تا به راه افتادن پرشين بلاگ سكونت مي گزينيم و از دوستان نيابتا از جانب صاحبان عزا(پرشين بلاگيان عزيز)و ايضا هكر بازان با صفا عذر مي پرسيم.

براي خواندن آثار حقير در ايام ماضي به درب خانه  (ي و ايضا ماضي )به ادرس مسافر رجوع فرماييد كه فقط حاجت به كليك كردن روي همين كلمهمسافر  دارد و بس.

اما از داستان های مینی مالیستی چه می دانید ؟ اکبر خان علیزاده ی اعتمادی ی ما که از یاران سابق  ماست در این عرصه پر تلاش و خوش قلم است. نوشته هایش چند کرت جایزه برده و همشهری هم هر هفته از او داستانک چاپ می کند . چند نوشته اش را تقدیم می کنم و گمانم ایده های خوبی دریافت کنم . این شما و این هم داستانک های حاج اکبر خان علیزاده ی قزوینی :

 

 

زندگی

 

  بر اثر عارضه مرگ مغزی در آی سی یو بستری بود. احوالش را که از تنها فرزندش می پرسیدند می گفت : خدا بیامرزتش .

   چند روز بعد فرزند به علت پریشان حالی در یک حادثه تصادف منجر به فوت قلبش از طپش ایستاد,در حالیکه قلب پدر هنوز می طپید.

                    

    

 

 
                                                     سازندگان فرهنگ
 

 مسافر کناری ام در نیمه راه کرایه اش را حساب کرد. راننده تاکسی باقی پولش را که یک اسکناس فرسوده بود، به او داد. به محض اینکه خواست اعتراض کند با اشاره به سکوت، اسکناسش را با یک اسکناس نو عوض کردم. و بدون آنکه راننده متوجه شده باشد با همان پول کرایه ام را حساب کردم. راننده با اعتراض گفت : آقا این پول رو عوض کن، کسی بر نمی داره!

 

                                                                     این رایانۀ . . .

 

   خیلی سالها پیش که به تدریج رایانه جای همۀ کارها را می گرفت ، شغلش را از دست داد.متخصص حروفچینی سربی بود و افتخارش اینکه کتاب جنگ و صلح و رمان های معروفی  را حروفچینی کرده است. برای امرار معاش دست به هر کاری زد و حالا با خودروئی فرسوده مسافرکشی می کرد. صبح خیلی خوشحال به قصد فروش خودرو از خانه بیرون رفت  تا بتواند هزینه ثبت نام تنها فرزندش را در مقطع کارشناسی ارشد رشته رایانه فراهم کند.

 

  

                                       اللهم لبیک

 

    هفت بار به دور خانه خدا طواف کرد و اعمال حج را به طور کامل و ناباورانه به جا آورد. صبح که از خواب بیدار شد ، از دیدن این خواب حال عجیبی داشت و آرزو کرد ای کاش تمام لحظات را در بیداری سیر کرده بود.

   روزی که مشرف شد و برای اولین بار چشمش به عظمت کعبه افتاد فکر می کرد خواب است.

  

 

مثل هر شب

 

  بمباران وحشیانه در قانا باعث سرگردانی و آشنایی او با نوجوان آوارۀ فلسطینی شده بود. اشتراکات فراوانی داشتند، همسن، همدرد، همکیش و حالا همرزم.

  شب هنگام استراحت در اردو هر دو بر روی زیراندازی حصیری دراز کشیدند ولی خوابشان نمی برد،یکی به دلیل آنکه رختخوابش مثل هر شب راحت نبود و دیگری بخاطر آنکه همیشه روی زمین می خوابید و هیچ وقت زیراندازی نداشت.

           

                                                                ناآشنا

 

  به هیچ کس آدرس صحیح نمی داد، بعد از مرگش هم هیچ کس نشانی از قبرش نداشت.

    

 

                                                         جدول خوشبختی

 

 طبق معمول روزنامه را خرید و بلافاصله صفحۀ جدولش را باز کرد و مشغول حل کردن آن شد، ولی این بار متفاوت تر از همیشه می خواست که جدول را از منظری دیگر حل کند.تمام خانه های 3حرفی را نوشت " عشق "، 4حرفی " امید"، 5حرفی " متانت" 6 حرفی "اعتماد" ، 7 حرفی " مهربانی" و . . .

     

                                               یک اتفاق ساده

 

  خیلی ناگهانی و در یک چشم به هم زدن اتفاق افتاد، با دیدن بچه گربه وسط خیابان، با ترمزی شدید فرمان را پیچاند، صدای گوشخراش ترمز ماشین ها از پشت سر همه نگاه ها را به این صحنه متوجه کرد. در یک آن، پسرک گل فروش به هوا پرتاب شد و با سر به داخل جوی آب کنار خیابان افتاد و دیگر تکان نخورد. ماشین به چپ منحرف شده و وسط خیابان میخکوب شده بود، راننده سرش را روی فرمان گذاشت و قلبش از کار افتاد.

  در این فاصله، بچه گربه عرض خیابان را به سلامت طی کرده بود.

 

        

                                                                              حذف کاغذ

 

  سازمان دستخوش تحول اداری شده بود، اما بالاترین مقام آن همچنان دیدگاه سنتی داشت. تصمیم گرفته شد با راه اندازی اتوماسیون اداری مصرف کاغذ به طور کل از مجموعه حذف شود، در پی این تصمیم مقرر شد بخش اعظمی از اسناد غیر ضرور مربوط به سالهای گذشته امحاء شود. در این رابطه مکاتبات عدیده ای از سوی کارشناسان امر و رؤسای واحدها انجام گرفت و در آخر لازم بود که بالاترین مقام سازمان مجوز امحاء را صادر کند، او نوشت: امحاء اسناد پس از تهیه و نگهداری2 نسخه فتوکپی از هر کدام بلامانع است.

 

                                                    فرماندار

 

  در اولین دستورالعملی که پس از انتصابش به سمت فرماندار تنظیم نموده بود، تحول عظیمی را در زیر ساخت های اجتماعی برنامه ریزی  کرد.اما قبل از ابلاغ آن ناگهان یاد نصیحتهای پدر مرحومش افتاد که گفته بود : پسرم اگر روزی خواستی که این خانه را دوباره بسازی اول سر در آن را خراب کن و بساز، اگر مشکلی نبود و موفق شدی بعد خانه را خراب کن.

 بلافاصله اولین دستورش را برای ابلاغ به کارشناسان خود صادر کرد: باید اول فرمانداری متحول شود.

  

 

یک عمر آرزو

 

  در ابتدای دوران ازدواج مستأجر بودند و ایام سختی را پشت سر می گذاشتند. همیشه آرزو می کرد " ای کاش در بیابان ها چادر نشین بود، اما مستقل". تا اینکه وضع شوهرش بهتر شد و آپارتمانی کوچک به صورت قسطی خریدند. بچه دار شدند و بچه ها بزرگ و بزرگتر، خانه هم بزرگتر شد، یک خوابه به 2 خوابه تبدیل شد و بزرگتر. تا زمان مرگ شوهرش فرا رسید، خانه و مایملک فروخته شد و فرزندان ارثیه را بین خود تقسیم کردند، اقامت مادر نیز بین فرزندان تقسیم شد.

  در حالیکه او باز در این آرزو ست که،" ای کاش در بیابان ها چادرنشین باشد، اما مستقل.

  

                                                               زندگی نو

 

  توی پارک باهم آشنا شدند، هردو بازنشسته و تنها بودند،چند وقتی بود که همدیگر را زیر نظر داشتند،حالا دریافته بودند که در خیلی از مسایل باهم تفاهم دارند و تصمیم به ازدواج داشتند، زن مطمئن شده بود که در زمان مرگش دیگر روی زمین نخواهد ماند و مرد خوشحال بود که در این اواخر عمرش پرستار خوبی یافته است.

     

                                                            حی علی الصلا

ة

  اذان که تمام شد در حال بستن اقامه بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد ، قبل از آنکه به سمت تلفن بروم صدای پدر مرحومم در گوش جانم طنین انداز شد : پسرم اذان هم مثل زنگ تلفنی است از جانب بهترین دوست .

  تا پایان نماز تلفن همچنان زنگ میزد.

 

 

گذر عمر

 

 راستی روزگار مثل برق و باد می گذرد، این را از ماه رمضان گذشته فهمیدم که شروع و تمام شدنش را اصلا متوجه نشدم. یک روز که اولین موی سفیدم را در آینه دیده بودم، ته دلم لرزیده بود و امروز که به دنبال تنها موی سیاهم به آینه خیره شدم حتی با عینک هم چشمان کم سویم یارای دیدن نداشت.

 

تجربه آخر

  خطرها و تجربه های فراوانی را پشت سر گذاشته و آخرین بار از غذایش بسیار لذت برده بود٬ حالا می خواست دوباره به سراغ همان غذا برود. کمی اطراف محل چرخید٬ جوانب را سنجید و در موقعیتی مناسب خود را به آن نزدیک کرد ولی قبل از هر کاری با ضربه سنگینی له شد. پشه نمی دانست ؛ بعضی از تجربه ها تکرار پذیر نیستند.

    

                                            پست کتاب

 

  در را که باز کردم، پستچی بسته ای را به نام دخترم تحویل داد. دخترم مدرسه بود، وقتی به خانه آمد و بسته را گرفت با دیدن نام خودش احساس شخصیت و غرور کرد. با این احساس آشنا بودم. بسته را که یکی از دوستانش از شهرستان فرستاده بود، باز کرد و کتاب قصه ای را از درونش بیرون آورد. کتاب هم آشنا بود. در صفحه اولش دست نوشته ای را نشانم داد: این بهترین دوستم را برای تو که بهترین دوستم هستی پست کردم تا بعد از خواندن، آن را برای بهترین دوستت پست کنی. دخترم خط کودکی پدرش را نمی شناخت.

 

 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط مسعود میری |