پس پشت کلمه ـ سایه ی حرف ها ـ مرگ و مرگ و حیات
با این ستاره های ساده لوح
چه باید گفت ؟
هیچ و هیچی ی دستی که اگر می خواندیش
دلت به هول می افتاد
دستت به آینه مخدوش می نوشت
باغ وقدیم ترین ترانه های هوسناک
خواب و غایله ی غلتیدن در بیداری .
ماه و استعاره روی دوش قله و قندیل
عشقی که روح بود
همین جاها
همین پشت هیچی و ویرانی .
چه میدانی؟
کسی سراغ پرستو ها را نمی گرفت
مرگ و مرگ و باز همین مرگ
وزندگی که در این ستاره ها به آینه تکرار می نوشت .