خواهر آسمان برادر زمين و جهاني از دلخوشي ها كه هنوز براي بودن كفايت ميكنند .دوست داشتن حالا براي قنوت ها ونيايش ها يمان بسنده مي كنند و اين چقدر دلتنگم كرده است.زندگي بي گلاب مهرباني آنقدر سخت مي شود كه به گمانم با يد از حيز انتفاع مرخصش كرد تا ديگري بدان بپردازد .روان ما روان دو به دويي ي عشق و دلدادگي ست .آيا همه ي پرسش هاي فلسفي تاب آن را مي آورند تا رمز زيستن فقط بر كانون مهر را تعبير كنند؟ دانستن آن كار من نيست كار من و ما رها زيستن در اين باغستان هاست و رنج را بر سر سفره ي عشق هجي كردن . بگذريم كه به تفصيل مي كشد و خسته دل تان مي سازد.
چند بار مي خواستم با بهروز قزلباش در اين صفحه يقه گيري كنم و بعد از كلي تايپ و صفحه آرايي نوشته ها از دست رفت .بهروز حالا كنارم نشسته و با جواب غزلم به جنگ تن به تن آمده است و بدان و آگاه باش كه در جنگ شعرا فقط ابلهان باور به پيروزي ي يكي از طرفين دارند و بس .اما ماجراي بهروز جان و من به جنگ شعر ختم نمي شود .كار به جاهاي باريكي كشيده كه حتي سلطان بلا منازع حصن خانه اش يعني سودابه ي اميني ي شاعر هم به انتقاد بر خاسته .راستش بار ها براي طرفين خانه ي قزلباش و اميني دلنگران شده ام آخر همان طور كه خوانده ايد و شنيده ايد دو سلطان در يك اقليم نگنجند چه برسد به دو شاعر در يك گليم .بايد بر اين شريعت سمحه ي سهله ايمان آورد كه در قاموس اين ياران افلاكي تاب و توان تحمل يكديگر را مرحمت كرده است .پس نتيجه مي گيريم كه اجتماع نقيضين محال نيست و چه بسا محالات كه ممكن اقتضايي ست . اما بهروز شاعري ست كه اگر چه متوسط نيست ولي روابط عمومي (متنا سب بازار هنر)ضعيفي دارد و به همين دليل دلال بازار ادبيات نشده و در آينده هم نخواهد شد .من با بهروز شاعرسر و سري دارم و با بهروز عاشق و رفيق رموزي . گپ و گفت هايي كه كم مجال مي دهد بهروز شعري بخواند و اگر فرصت به چنگ آيد حالي ست كه از مقال بيرون است .در باره شعر هاي بهروز بعد ها حرف خواهم زد ولي حالا با اجازه ي او غزل جواب اش را تقديم مي كنم :
از راه مي رسد نفس ماه نيم شب
هر دم كه آه مي رسد از چاه نيم شب
با من بخوان غزلت را و ماه را
آندم كه چاه پر شود از ماه نيم شب
بوي درخت نيست كه مي سوزد از پي ات
عطر دل است بر سر اين راه نيم شب
در كوچه امتزاج زوزه ي سگ ها و گرگ ها ست
اين نا برادران يوسف در چاه نيم شب
لخ لخ كنان نمي رسد اين بار در سحر
شرمنده مي رسد غزل از راه نيم شب
اين خنده نيست بر سر اموات گريه است
ما مرده ايم و گريه زقه قاه نيم شب
هرگز نمي رسد به دلم عطر عاشقي
دل گير مي رسد نفس ماه نيم شب